عبرت

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد ، به من گفت : نرو که بن بسته ! گوش نکردم ، رفتم . وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم ، پیر شده بودم .

تعداد صفحات : 31
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 31 صفحه بعد